صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

79

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

حقشان پايمال شود . پيامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - در اين مجلس حضور داشت و پس از رسيدن به پيامبرى مىگفت : در خانهء عبد اللّه پسر جدعان شاهد سوگندى بودم كه اگر در اسلام به آن دعوت مىشدم ؛ مىپذيرفتم و هرگز آن را در مقابل شترهاى سرخ رنگ با ارزش عوض نمىكردم . « 1 » ( 1 ) اين پيمان ، با تعصب جاهلى كه نژادپرستى تحريكش كند ، منافات داشت . گويند : سبب بستن اين پيمان چنين بود كه : مردى از طايفهء زبيد ، كالايى به مكه آورد و عاص پسر وائل سهمى آن را خريد ؛ اما قيمتش را نپرداخت . زبيدى از هم‌پيمانان عبد الدار ، مخزوم ، جمح ، سهم وعدى يارى طلبيد ، به كمكش نرفتند . وقت طلوع خورشيد ، بالاى كوه ابو قبيس رفت و با صداى بلند و اشعارى كه در آن مظلوميّت خود را توصيف مىكرد ، فرياد كشيد . زبير پسر عبد المطلب به فريادش رسيد و گفت : اين مرد ، چه چيزى از دست داده است ؟ ! آنان كه در حلف الفضول نامشان برده شد ، اجتماع كردند و پس از تحكيم پيمان نزد عاص پسر وائل رفتند و حق زبيدى را از او گرفتند . « 2 » ( 2 ) زندگى سخت و پرتلاش پيامبر در آغاز جوانى ، چوپان گوسفندان بنى سعد « 3 » و گوسفندان مردم مكه و خويشاوندان خود در برابر چندين قيراط « 4 » بوده است . « 5 » پيامبر در بيست و پنج سالگى از طرف خديجه براى تجارت به شام رفت . خديجه دختر خويلد ، زنى تاجر پيشه و با شخصيّت و ثروتمند بود و مردان [ باتجربه ] را استخدام مىكرد و به آنان مزد مىداد . مردم قريش تاجر پيشه بودند . وقتى خبر درستكارى ، امانت‌دارى و اخلاق نيك پيامبر به خديجه رسيد ، نزد او فرستاد و پيشنهاد نمود كه برايش كار كند و بيشتر از آن چه كه به ساير بازرگانان مىداد ؛ به پيامبر تقديم داشت او نيز پذيرفت و خديجه غلام خود ، ميسره را با وى به شام فرستاد . « 6 »

--> ( 1 ) - ابن هشام / 1 / 113 ، 135 ، مختصر سيرهء رسول 31 - 30 ( 2 ) - مختصر سيرهء رسول / ص 31 - 30 . ( 3 ) - ابن هشام / 1 / 166 ( 4 ) - قيراط ، واحد وزن ؟ ؟ ؟ مثقال . . . ( ف معين ) ( 5 ) - فقه السيره / غزالى / ص 52 . ( 6 ) - ابن هشام / 1 / 188 - 187 .